جمعه 2 بهمن ماه سال 1388 ساعت 5:16 PM

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ....
ادامه مطلب ...
جمعه 2 بهمن ماه سال 1388 ساعت 5:06 PM
شبها که با خیال تو سر روی بالش می ذارمبرای دیدنت همه اش، ستاره ها رو می شمارم!
وقتی که خوابم می بره، چشمای تو سر می رسن!
دوباره رؤیایی می شه، حال و هوای خواب من!....

ادامه مطلب ...
پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 ساعت 8:51 PM
پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 ساعت 8:48 PM
پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 ساعت 8:24 PM
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.....
ادامه مطلب ...
پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 ساعت 3:17 PM
نفس

آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما...
ادامه مطلب ...
پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 ساعت 2:32 PM
من ماه را دوست می دارم ....
شغل من این است که ساعتی پس از غروب ،
غروب سرخ ، غروب پرغم ،
یک غروب دیگر بی تو ،
بنشینم و آسمان را بنگرم ،
بنشینم و ماه را نظاره کنم .....

ادامه مطلب ...